دوستم بدار
روز به روز بیشتر عاشقت میشوم ...
دیگر احساسم در کلام نمی گنجد...
دوستم بدار...
روز به روز بیشتر عاشقت میشوم ...
دیگر احساسم در کلام نمی گنجد...
دوستم بدار...
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آدمک خل نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
بازی کاغذی ماست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
آب را گل کردند...
چشمه ها را بستند...
و چه ها که با دل کردند...
صبر کن ای سهراب...قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم.
جشن نوروز تو را کم دارم
سال تحویل دلم میگیرد
با تو تا آخر خط بیدارم...
عشق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک
عشق یعنی یه شهید با لبای تشنه سینه چاک...
خسته ام فردا نگاهت را برایم پست کن
یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن
گوشم از آواز غمگین سکوت شب پر است
لطف کن لحن صدایت را برایم پست کن...
میخندم !
دیگر تب هم ندارم !
داغ هم نیستم !
دیگر به یاد تو هم نیستم !
سرد شده ام... میترسم شاید دق کرده باشم...
کس چه میداند؟
عیب کار از جعبه ی تقسیم نیست
سیم سیار دل ما سیم نیست
این خدا این هم هزاران طول موج
دیش احساسات ما تنظیم نیست
یک نفر آمد قرارم را گرفت برگ و بار و شاخسارم را گرفت
چهار فصل من بهار بود حیف باد پاییزی بهارم را گفت...
اعتباری داشتم در پیش عشق با نگاهی اعتبارم را گرفت
عشق یا چیزی شبیه عشق بود آمد و دار و ندارم را گرفت...
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
من می توانم ، میشود ، آرام تلقین می کنم
کم کم ز یادم میروی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم
بس شنیدم داستان بی کسی ، بس شنیدم قصه ی دلواپسی
قصه ی عشق از زبان هر کسی ، گفته اند از نی حکایت ها
حال بشنو از من این افسانه را ، داستان این دل دیوانه را:
از حجم تنهایی ام برایت مینویسم و از شقایق هایی که پس از تو پژمرده اند.
برایت مینویسم که تاریکی ، آبی ترین روزهای عمرم را در پنجه خویش گرفت.
دوچرخه زمان از حرکت ایستاده و هیچ مانعی نمیتواند موج اشکهایم را آرام کند.
بعد از تو هیچ پنجره ای رو به قلبم باز نخواهد شد..
حالا من مانده ام تا کودک تنهایی و اندوه را در آغوش گیرم
و با یاد چشمانت ، تاریکی را از چشمانم می زدایم
میسوزم از این دورویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه میخواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه میخواهم
خدا
خدایا انقدر ابرها را می شمارم
تا به مرز های مقدس گریه برسم
آنقدر تو را صدا می کنم
تا دروازه های ملکوت به رویم باز شوند
خدایا میان نام های تو می خوابم
و در سکوت مهربان تو بیدار می شوم
تو همیشه هستی
اشک در چشمانم موج می زند
باور نمی کنم
حالا دیگر مهم نیست
هر چقدر هم مشکلم بزرگ باشد و حل نشدنی
دیگر هیچ چیز به نظرم بی معنی و مسخره نیست
می خواستم که خواب و خیال خودم شوی
رویا شوی ، امید محال خودم شوی
در من دوید لرزه و سر گیجه ام گرفت
آوردمت دلیل زوال خودم شوی
هم در دلم شناور، هم بر تنم روان
ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی
هر روز بیشتر به تو نزدیک می شوم
چیزی نمانده است که مال خودم شوی
حالا تو چشمهای منی ، ابر شو ببار
تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی
عاشق نمی شوی، سر این شرط بسته ام
نه . . . حاضرم ببازمو مال خودم شوی
(فرجی)
(پرویز بیگی حبیب آبادی)
پسر نوح به خاستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش کرد و گفت:
مهربانم ، گل سپید عطرآگین من :
آنچنان دوستت دارم که بلبل گل را دوست نداشته باشد و ماهی آب را
تو هستی منی، تو هوای منی، با تو زنده ام و برای تو زنده ام.
خوب عاشقی کردن هنر است خودت انصاف بده من چه خوب برایت عاشقی کردم
آنقدر خوب که خود افسانه ای شدم و با عشق افسانه ای ساختم
گمانم نیست که تا دل هست، عشق هست و خدای عشق هست این افسانه از یاد برود
فاصله معنا ندارد
ای گل عشقم تو بدان که دنیای من با دنیای تو فرسنگها فاصله دارد
ولی اگر سال ها و قرنها و... هم فاصله داشته باشیم همیشه وهمیشه
در قلب منی
همیشه گل یادت در فکر من شکوفا و شاداب خواهد ماند
و از شیره ی جانم خاطرات را آبیاری می کنم
جرعه ای از دریا در دستش و تبسمی زیبا و مهری با شکوه در معبد ارغوانی قلبش
جاریست
با تمام وجودترانه ی دوست داشتن تو را فریاد می زنم
عشق
من از سنگ ها و دریا ها برترم چون دلم برایت تنگ می شود و می توانم در فراق تو
گریه کنم
تو در متن نفس های من جا داری من بدون کلمات می توانم زندگی کنم اما زندگی
بدون تو یک مرگ غریب است
اگر گل ها نباشند اگر آب ها نباشند اگر نسیم و شبنم و حتی خورشید نباشد
هیچ اتفاقی نمی افتد ولی اگر تو نباشی
قلب من و قلب همه ی ساعت ها برای همیشه از کار می افتد
روزهای با تو بودن از همه ی پروانه ها و از مهتاب و ستاره ها زیبا تر است و از
همه ی اشک ها زلال تر.
قاصدک من ساده ترین قاصدک ایام تویی و من تو را در دل تنهایی خود یافته ام
نمی دانم با کدامین واژه از تو عشق تو سخن بگویم زیرا واژه ها را توان آن نیست
که لحظات با تو بودن را وصف کنند
چشم به راه
آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم واشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه ی آزارش؟
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله ی راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سر گشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو بسر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که می گوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
می روم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ای شمع چه می خندی؟
به شب تیره ی خاموشم
بخدا مردم از حسرت
که چرا نیست در آغوشم
(فرخزاد)
پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت
هیچ کس غصه ی این را که چه می کرد نداشت
چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت